شمع نگاهی به خود انداخت ، سالها سوخته بود و اکنون جز ساقه ای نازک و نخی سوخته چیزی از او باقی نمانده بود . فکر کرد که در این سالها هیچ کس نبوده که او را دوست داشته باشد ... ناگهان نگاهش به زیر پایش افتاد . پروانه ای با بالهای سوخته در کنارش به آرامی خفته بود ...
|+| نوشته شده توسط
ایلینا در چهارشنبه 1386/04/06
|