« سالهاست که بر من بینوا صبحی گذشت و شامی ، و از کوی آن دلبر با وفا نه قاصدی نه سلامی ! نه نامه ای نه پیامی ! ندانم به این قالب بی روح صبر ایوب داده شده یا عمر نوح وعده شده !!!
به بیداری انتظار می کشم خبری نمی شنوم . می خوابم اثری نمی بینم ، هر طرف می روم به جایی نمی رسم ، از هر که می پرسم نشانی نمی یابم ، از آن طرف هم آتش نمرودی هجران در ازدیاد ... چه کنم ؟! »