دیروز خودم را گم کردم
در میان کوچه های غریب کودکی ام
پس کوچه های روشن ناباور غروب
آن روزهایی که عطر یاس سپید کرده بود سطر سطر خانه های کاغذی ام .
باد مست از فریاد خنده های بلندم تن به دیوارهای خسته می سایید !!!
و امروز تو را پیدا کردم
در هاله ای از غم و غربت و دلتنگی
در روزگاری که سنگدلی به عشق می خندد
چشم ها پلک به روی نور می بندد
و چه ساده است ،می بینی ؟؟؟
لحظه ها بدون درنگ می گذرند !!!
|
+| نوشته شده توسط
ایلینا در یکشنبه
1386/05/21
|